نگاهي به مجموعه داستان «من آناكارنينا نيستم» نوشته «چيستا يثربي» ؛

 

        راه رفتن روي لبه دنيا

  مجموعه داستان «من آنا كارنينا نيستم» مشتمل بر دوازده داستان كوتاه است كه در ميان آنها چند داستان ميني مال هم وجود دارد.
در هر يك از اين داستانها موقعيتي كه عموماً در وجه اجتماعي نشان داده مي شود (قالب كلي و دروني داستانها بيشتر بيانگر فرديت انساني است) مطرح شده و براساس اهميت موضوع و تمايل نويسنده به نوع پرداخت، گسترش مي يابد و سرانجام در يك نقطه تأثير برانگيز به پايان مي رسد.
اين نقطه پايان در بيشتر داستانهاي كتاب، نه براساس يك اوج تكاندهنده پاياني، بلكه بر پايه تأثيرگذاري نسبي و با هدف برانگيختن تمايل خواننده به تفكر و گرايش بسيار زياد به بيدار كردن وجه احساسي وجود او شكل گرفته است.
بنابراين روندي كلي را براي هر يك از داستانها مي توان متصور شد كه طي آن در پي يك موقعيت داستاني، روايت گسترش مي يابد. شخصيتي در رأس ماجراهاي داستان قرار مي گيرد كه يا به عنوان راوي يكي از شخصيتهاي آن است و يا اينكه از منظر راوي ،دانايكل تعريف مي شود. بعد در پي موقعيت و شناخت شخصيت داستان يك مسأله انساني مطرح مي شود كه تأثير مستقيمش را بر احساسات خواننده مي گذارد و در پايان هم عموماً داستان سرنوشتي را در ذهن مخاطب ثبت مي كند كه تأثير مسأله انساني را بر او افزايش مي بخشد.رها شدن شخصيتها - و به ظاهر - داستان در پايان هر بخش، تكنيك مناسبي است كه يثربي به خوبي آن را در نتيجه گيري كارهايش مورد پرداخت قرار داده است.
« ... اول خواست اعتراض كند، اما بعد با خود فكر كرد: «به درد سرش نمي ارزد... به هر حال آن هفت تير شگون ندارد. «اين بود كه نامه را پاره كرد و به هيچكس درباره آن چيزي نگفت!»

به عنوان نمونه، اگر جمله پاياني داستان اول (پيرمرد و ياقوت) را از داستان حذف كنيم، تقريباً تأثير داستان بر مخاطب را تا كمترين حد ممكن كاهش داده ايم. چرا كه تمام آنچه، فضاي كلي داستان تا به اين جاي كار مي خواهد بگويد در همين دو جمله پاياني آن خلاصه شده است:
«... نامه را پاره كرد و به هيچكس درباره آن چيزي نگفت!»
اين مثال را در مورد پايان داستان دوم كتاب و بقيه داستانها نيز مي توان شاهد آورد.
به نظر مي آيد كه بهترين داستانهاي «من آناكار نينا نيستم» آنهايي هستند كه خود نويسنده در مقام اول شخص، آن را روايت مي كند و قهرمان داستان خود راوي است. در اين داستانها حضور نويسنده باعث شده است كه تصوير واضح تري از موقعيت به خواننده داده شود و در ضمن پرداختي ملموس تر، تأثير بيشتري بر او گذاشته شود.
در داستانهايي كه نويسنده به عنوان راوي در رأس موقعيت داستاني قرار دارد، فضاها علاوه بر ملموس و محسوب بودن، به شدت گرايش به انتزاع دارند و مايلند كه در فضايي ذهني جريان پيدا كنند. در اين داستانها راوي تنهاست و اين تنهايي را با فضاي ذهني خوانندگانش به اشتراك مي گذارد.
«داماد ژاپني» يكي از بهترين داستانهاي كتاب است كه فضايي واقعي را به صورت خاطره نگاري كوتاه روايت مي كند، اما تمام ماهيتش را چه در بعد بيروني و چه از نظر دروني به واسطه فعاليت ذهن شخصيت داستاني اش كه همان راوي است، به دست مي آورد.
« كمي آن طرفتر عروس ژاپني ايستاده بود. مثل اينكه همين لحظه از ابرها متولد شده بود. باورش نمي كردي، بايد با دو دست نگهش مي داشتي كه باد او را با خود نبرد.»
يثربي در جريان روند گسترش اين داستان همواره سعي مي كند، ضمن خلق موقعيتهاي زيباي داستاني از طريق توصيفهاي زيباشناسانه خاص خودش، روايتي موازي نيز به صورتي داستاني - شاعرانه بين واقعه و حادثه بمباران هيروشيما ايجاد نمايد.
«... سنگي بود كه بر او كيمونوي گران قيمت سامورايي پوشانده بودند. دريايي بود در قالب آدمي. اصلاً خود كوهستان بود. كوهستاني با قله هاي سپيد و بلند.غيرقابل فتح كه سرنوشت مردگان و زندگان هيروشيما را رقم مي زند.»
در همه داستانها، هر جا كه زني وجود دارد يك مرد هم در برابرش قرار مي گيرد. يا در مقام يك شگرد، با بخشي از ذهنيت يك زن به عنوان ناجي، از پشت خط تلفن و بدون برقراري ارتباط و... به هر حال اين در داستانهاي يثربي حضوري مؤثر و تعيين كننده دارد.
داستانهاي زيباي ديگري مثل «اين جا زني گم شده است»، «من از تو جسورترم چيستا»، «من آناكار نينا نيستم»، «يك عاشق پشت خط» و «مي خواهم صدايت را اجاره كنم» نيز هر يك بطور مستقل مباحث و تحليلهاي محتوايي و ساختاري جداگانه اي را مي طلبند.
در همه اين داستانها چربش ابعاد جامعه شناسانه در پرداخت مقوله هايي چون انسانيت و عشق و احساسات به عنوان نتيجه كاملاً بحث پذير است. در برخي از اين داستانها آميزش تكنيك نگارش «چيستا يثربي» با ساختار داستان و محتواي آن اغلب شاعرانه و لطيف است، واقعاً زيباست و به تناسب و هماهنگ با هم، در آميخته است.
«زن را در اعماق صداي مرد دفن كردند. هيچ كس نيامده بود. تنها مردي گنگ و غريب روي مزار زن نشسته و بي صدا مي گريست و مردم شهر نمي دانستند كه چرا آن شب در خوابهايشان، مردي تا سحر، دوستت دارم مي گويد.»
تخصص نويسنده در روان شناسي را نيز به هيچ وجه نمي توان در داستانهاي اين كتاب ناديده گرفت. هر يك از داستانها مي توانند روانشناسانه مورد بررسي و تحليل قرار گيرند.اما آنچه اهميت بيشتري دارد، اين است كه چنين ابزاري به طور كلي در مورد زنها (قهرمانهاي داستانهاي يثربي) كاربرد پيدا مي كنند. يعني اين زنها هستند كه به واسطه حضورشان در يك موقعيت و (به طور مستقيم و غيرمستقيم در رابطه با يك مرد) به لحاظ روانشناختي موشكافي و تحليل مي شوند، به ويژه زمانهايي كه مي توان آنها را به لحاظ ساختار روايي با نويسنده داستانها جانشين كرد.

نگاهي به نمايش «كريستال تاور» نوشته رونالد گرنز به كارگرداني نصرالله قادري

 
    سقوط‌ در ‌برج‌ شيشه‌اي
 محسن حسيني در كريستال تاور
نصرالله قادري از آن دسته هنرمنداني است كه در حوزه تئاتر همواره سعي كرده شيوه‌ها و قالب‌هاي اجرايي متفاوت را براي بيان اهداف محتوايي و مضامين مورد نظرش امتحان كند؛ بنابراين پيش از ديدن نمايش‌هاي او چه آنها كه خودش نويسنده نمايشنامه بوده و چه متون ديگر بسختي مي‌توان شكل و شيوه اجراي كارش را پيش‌بيني كرد، هر چند يك ويژگي مشترك در بيشتر آثار اين نويسنده و كارگردان تئاتر وجود دارد. قادري نشان داده كه بخوبي مي‌‌تواند موقعيت‌ها، سوژه‌ها، قالب‌هاي اجرايي و موضوعات تاريخ مصرف‌دار را به روز كند و از دل اين محمل‌هاي دراماتيك، زمينه‌ها و بسترهايي متناسب با نياز و خواست معاصر يا مرتبط با مساله روز فراهم آورد.

شنيدن اين‌كه «كريستال تاور» داستاني مرتبط با اتفاق برخورد هواپيماي تروريستي با برج‌هاي دوقلوي تجارت جهاني در نيويورك (حادثه‌ 11 سپتامبر) است، شايد در نخستين بازخورد ذهن تماشاگر را به سمت تكرار موضوعات مشابه چند ساله اخير در مورد اين رويداد منحرف كند، اما واقعيت اين است كه نمايش هيچ‌گاه در محدوده يك فرصت زماني مشخص و تكرار موقعيت‌ها و مضامين مشابه باقي نمانده و كارگردان سعي كرده است متن رونالد گرنز را در حد توان در انطباق با فرآيندي معاصر و تازه به تماشاگرش ارائه كند. اجازه بدهيد پيش از بحث درباره ويژگي‌هاي معاصر و نزديك به امروز نمايش بررسي كريستال تاور را از عنوان آن شروع كنيم.

نمايش نصرالله قادري پيش از هرچيز با عنوانش خود را به تماشاگر معرفي مي‌كند. عنوان اين نمايش در وهله نخست از نظر ادبي يك پارادوكس  به معناي تضاد و اختلاف  را با خود به همراه دارد؛ كريستال تاور، يعني برج شيشه‌اي و اين معنا از آنجا كه شكنندگي و آسيب‌پذيري شيشه را در مقابل يا در تضاد با استحكام و استواري برج قرار مي‌دهد، به تنهايي در اولين گام تماشاگر را براي قرار گرفتن در مقابل دنياي تضادها آماده مي‌كند.

اولين و مهمترين تضاد نمايش كه باز هم از عنوان و مكان نمايش مي‌توان به آن دست يافت، در جايگاه شخصيت‌هاي داستان قابل بررسي است. اختلاف ميان طبقات و تقابل بين جايگاه طبقاتي‌ انسان‌ها نخستين چالشي است كه نمايش به طور مشخص مطرح مي‌كند. محور اين چالش حضور دختري به نام آنا پومر است كه به عنوان متصدي آسانسور در برج تجارت جهاني نيويورك كار مي‌كند. آنا پومر مثل آسانسورش كه مركز همه رويدادهاي مهم نمايش است در واقع به رابط ميان تضادهاي طبقاتي تبديل شده و همان‌طور كه آسانسور دنياي پايين برج را به طبقات بالا ارتباط مي‌دهد، آنا كه روياي ترقي را در سر دارد نيز در فاصله ميان گذشته تاريك زيرزميني و آرزوي حضور در بالاترين طبقه برج كريستال نشان داده مي‌شود.

ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد: